تبليغاتX
سایه اکاسی
این ارتفاع برای سقوط مرگ من ناکافیست- باید از چشم تو بیفتم...

 

عشق!


آری، کلمه ای که از کودکی با آن آشنا شدم. در کودکی آنرا از جمله ای ممنوعات پنداشتم، در نوجوانی آنرا از جمله مقدسات و در جوانی، ضرورت برای زیست واقعی!!
خواستم از کسانی باشم که این عطیه ای مقدس را نصیب میشوند، آرزو داشتم با آغشته شدن به آن، واقعاً زنده گی را تجربه کنم. خواستم من، من باشم و عشق ضمیمه ای من. خواستم، همه چیز را از دوربین عشق بنگرم. خواستم همه ای امور زند گی را در پیکر عشقم آراسته نمایم. خواستم من، من باشم و عشق قالب زند گی من. گفتند، عشق را میتوانی دریابی. به جستجو برخاستم و فرسنگ ها گشتم. لحظات زنده گی ام را به امید رسیدن به آن وقف کردم، اما غافل از آن که به گفته ای دانشمندی، همان لحظات خود لحظاتی بود که بایدش با خوشبختی میگذراندم.
در پایان فهمیدم که عشق را نمیتوان دریافت. عشق را نمیتوان جستجو کرد. عشق را نمیتوان بوجود آورد. عشق مانند تندری است که در میان هزاران هزار دل، یکی را نشانه گرفته و بی محابا بر فرقش میکوبد. عشق را نمیتوان پرورش داد. او خود ترا میپروراند. عشق را نمیتوان نابود کرد، او ترا نابود میکند.
زیستن در کنار لحظاتی که بدون درنگ و دلسوزی میگذرند، فرصتیست برای لذت بردن. منتظر عشق مباش، اما اگر بر سرت فرود آمد، با شکر گزاری آنرا بپذیر.

کاپی از فیس بوک احمد فواد لامع

صدای امریکا، واشنگتن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 14  توسط میم | 
Abb Naam Mohabbat Ke Ilzaam Toh Aaya Hai Tum Jo Bhi Saja De Do, Sar Hamne chukaaya Hai Tumne Hi Hansi Di Thi, Tumne Hi Rulaaya Hai Kya Pyaar Mein Socha Tha, Kya Pyaar Mein Paaya Hai
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت 19  توسط میم | 
مرا بگذار غزل های که ساختم

 به چشمان غزل سازت بخوانم

مرا بگذار ترا از خود بدانم

مرا بگذار در ژرف نگاهت

تمام خواستنیها را ببینم

نجابت های دنیا را ببینم

 

صد دفتر عاشقانه برایت سروده ام

یک آسمان ترانه برایت سروده ام

در این هوای سرد که یخ سنگ میشود

از رویش جوانه برایت سروده ام

از درد از سکوت از الهام از خظر

از مردم زمانه برایت سروده ام

 

به شهر آوازه شد اسم من و تو

به ما از عشق نامی آفریدند

تمام آشنایان از من تو

به خود تکیه کلامی آفریدند

 

مرا بگذار ای گنجینه ی من

ترا هر لحظظه در بر داشته باشم

به این آوازه باور داشته باشم

 

مرا بگذار غزل های که ساختم

 به چشمان غزل سازت بخوانم

مرا بگذار ترا از خود بدانم

 

 

عشق است و صد هزار هیاهو درد و رنج

اط درد بیکرانه برایت سروده ام

از مرگ از حیات از این هر  دو خسته ام

از عشق جاودانه برایت سروده ام

 

هر چند واقفی غزلم عاشقانه

اما من عاشقانه برایت سروده ام

 

مرا بگذار حرفی همصدایی

به امواج غزلهایم بجوشد

مرا بگذار نبض با تو بودن

 به شهر رگ هایم بجوشد

 

تو ای نخل تمام آرزو ها

مرا بگذار همبشه با تو با شم

همیشه مثل ریشه با تو باشم

 

مرا بگذار غزل های که ساختم

 به چشمان غزل سازت بخوانم

مرا بگذار ترا از خود بدانم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت 20  توسط میم | 
 

چشمای ترا وقتیکه به خواب میبینم

     سودائی میشم صحرائی میشم

                               تکه تکه تکه میشم

خنده های تو وقتیکه یادم می آید

     هوشپرک میشم هک و پک میشم

                            ذره ذره ذره میشم

زندگی همین است

     گاهی عاشقی گاهی دل دقی

                              گه چنان و گه چنین است

گاهی با همی گاهی بی همی

                            گه فریب و گه یقین است

خدا نکنه از کنار ما رفته رفته برنگردی

                      یادم نمیره لحظه ی وداع چشمه چشمه گریه کردی

یاد تو بخیر ای غزل شنو

                    عمر تو دراز ای همیشه نو

 

چشمای ترا وقتیکه به خواب میبینم

     سودائی میشم صحرائی میشم

                               تکه تکه تکه میشم

از کشاکش چرخ زندگی بین ما جدائی افتاد

                                   بی رضای ما پیش پای ما سنگ بیوفائی افتاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/03ساعت 11  توسط میم | 
سال نو و نو روز باستان به همه افغان های نازنین مبارک باشه. سال خوب و روزگار خوش

و خوب برای  افغانستان  عزیز آرزو مندم. انشا الله که سال خوب داشته باشیم همه ی ما.

هله نوروز آمد

*

هله نوروز آمد، هله نوروز آمد

جشن جمشیدی ما شاد و گل افروز آمد

*

در روز نو  زمین، زمان می خندد

گل گل همگی دهان دهان می خندد

یک لحظه اگر به خنده لب باز کنی

همراه تو نبض آسمان می خندد

*

جشن سمنک شیره ی مهر آیین است

در سفره ی تان سعادت هفت سین است

کنگینه ی دل را به من تشنه بیار

انگور محبت چقدر شیرین است

*

آیینه و شمع و شربت نوروزی

دیدار و گل افشانی و کالا دوزی

گر چشمه ی چشم تشنه ی من نشوی

در آتش آه عاشقت می سوزی

*

*

*

شاعر- هارون راعون

خواننده: خانم هنگامه

برای دیدن این آهنگ دلنشین در یو تیوب اینجا را کلیک کنید. 

هله نو روز آمد

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 17  توسط میم |