"کودکی تصميم ميگيره که بزرگ شد کشورش رو بسازه به سن نو جوانی که ميرسه تصميم ميگيره که شهرش رو بسازه به سن ميان سالی که ميرسه تصميم ميگيره که خانواده اش را بسازه و وقتی به سن پيری ميرسه ميفهمه که بايد خودش رو بسازه".

* * * * * * * *

به خدا نگوئید من یک مشکل بزرگ دارم

به آن مشکل بگوئید من خدایی بزرگ دارم

*********

مرگ از زندگي پرسيد: آن چيست که باعث ميشود تو شيرين و من تلخ جلوه کنم؟ زندگي لبخندي زد و گفت: دروغ هايي که در من نهفته است و حقيقتي که تو در وجودت داري